تبليغاتX
فرصت دو
اجتماعی
سلام بچه ها بر خلا ف اون چه که فکر میکردم دوران گس تابستان هم شروع شد .شهر ما که یک شهر سر سبز ودر دامنه کوه  است در تب گرما دارد می سوزد .

و من با خود می اندیشم اگر در شهر ما که یک شهر شمالی است این چنین باشد در جاهای دیگر چه میگذرد .

من خیلی دلم هوای بچه های دانشکده را کرده و روز کلاسهای صدیق سروستانی را.

شما را نمی دانم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 10:21  توسط فرشته  | 


 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 9:51  توسط فرشته  | 

سلام بچه ها.

دیشب که داشتم برای آخرین دفعات در سالن مطالعه درس می خوندم با آهنگ نا هنجار کولر و با صدای تق و توق خودکار فشاریها و قدم زدن های بچه ها و کشیده شدن پا ها روی زمین و صدای شکستن قولنج انگشتان و با همه ی این صداها زندگی کردم چون خود زند گی بود.

اون هم از نوع شیرین دانشجویی و برای اولین بار سعی کردم از همه چیز لذت ببرم.

در پناه خدا باشید

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 9:47  توسط فرشته  | 

به خاطر روز های امتحان های پایان ترم زیاد نمی توانستم به حیاط خلوتم سر بزنم (وبلاگ)

امروز هم اصلا حوصله ی گذاشتن مطلب رو ندارم چون دلم شکسته...

اینو به همه ی کسایی که عادت دارن دل بشکنن بگم که...

بکن معامله ای و دل شکسته بخر   که با یک شکستگی ارزد به صد هزار درست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 15:17  توسط فرشته  | 

نمی خواستم مطلبی جدای از عکاسی بنویسم. اما با دیدن اطرافم به ویژه دانشکده و دانشجویانی که بدوخوب در کنار هم گذراندیم .هر لحظه انگیزه ی نوشتنم بیشتر می شود.

وبه روزهایی فکر می کنم که یکی پس از دیگری در کنار هم سپری کردیم بی آنکه بگوییم هی فلانی زندگی شاید همین باشد.

واینک در آستانه تمام شدن این ۴ سال هستیم .

تصمیم گرفتم بیام ودر وبلاکم از همه ی دوستان برای اولین بار وکسی چه می داند آخرین بار  حلالیت بطلبم.

امیدوارم در سالهایی که در پیش رو داریم همگی آدمهای موفقی شویم و قول دهیم وقتی به این روزها فکر می کنیم لبخندی از سر شوق بر لبهایمان جاری شود.

به امید آن روزها

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 14:52  توسط فرشته  | 

سر کلا س های استاد  اسماعیل عباسی استاد متبحر عکاسی که بشینی کلی از عکاسی و دید عکس  برات صحبت میکنه انگار نه انگار که ساعت ها سر کلاسش نشسته ای و به حرفاش گوش می کنی .

(من همین جا بگم نمی خوام تبلیغ استادی رو بکنم و به هیچ جناحی هم ربط ندارم.)

استاد عباسی می گفت وقتی یک موضوع رو انتخاب کردین مثلا عکاسی از مفهوم حرکت.سریع از یک ماشین یا انسان در حال حرکت عکس نگیرید.

بیایید و چیزهای ریز را ببینید.مثلا از یک لباسی که روی بند رخت است عکس بگیرید که باد آن را حرکت می دهد.

آن روز وقتی استادمون راجع به تحرک در عکس و دید عکس حرف زد همه چیز رو یک موضوع عالی برای عکاسی می دیدم.

مثلا

۱ :برای موضوع اتو بوس من می تونم از آینه ی یک ماشین دیگه عکس بگیرم در حالی که از داخل آینه آن مردمی که دارند سوار میشن و توی صفن پا هاشون بیافته .البته برای یک هم چین عکسی باید یک اکولایزر هم به دوربین بست که انعکاس ها را فیلتر کند.

۲ :برای موضوع تبلیغی مثل اتوبوسرانی ها یا هواپیما ها روی بلیط اتوبوسی فوکوس کنم که از قسمت گردالی صندلی که برای پذیرایی از مسافرین است بیرون آمده است. وداره با زبون بی زبونی تبلیغ تعاونی...را میکند.

۳ :برای موضوع خوابگاه از بالکن عکاسی نکنم بلکه بیام و از پشت شیشه ی شکسته که دم در ورودی است فوکوس کنم روی سه تا بالکن که با یک تیر دو نشان زده باشم اول اینکه اینجا خوابگاست.دوم اینکه تفاوت سلیقه ها و نظمو انسجام ها را در روی چند بالکن به نمایش بزارم.راستی سه نشان سوم :اینکه کار از پس شیشه ی شکسته دیده بشه سیاسی هم هست

راستی ای کسایی که مثل من سرشون برا عکاسی درد می کنه سعی کنید همه جا رو موضوع(سوژه)ببینید.میگم موضوع که استاد هم کیف کنه که یک مقدار عظیمی به صحبتاش گوش دادیم.واز فارسی استفاده می کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 9:55  توسط فرشته  | 

تفاوت  .............. ؟؟؟ !! 

همیشه توی عکاسی دوست داشتم که عکسهایی مقایسه ای بگیرم.

وقتی این مجموعه رو دیدم تصمیم گرفتم بزارمش در وبلاگم.البته میدونم توضیه واضحات و تلخ است .

اما ...

نمی توانم به راحتی از کنار چنین مجموعه های عبور کنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 9:45  توسط فرشته  | 

تا می آیی به او عادت کنی از کنارت رفته است نه به خاطر این که نا مهربان است به خاطر این که وقت تمام است.  

  این روز ها که میگذرد هر روز احساس می کنم که چیزی از درون در من می کوبد .   ومن سر شار از حس رفتنم .    تمام توانم را در دیدگانم جمع می کنم تا برای آخرین دفعات روزهای دانشجویی به تمام هر آن چه در این چهار سال به راحتی از کنارش گذشتم  بنگرم. 

به پیر مردی که با قامت فرتوت وپیرش همیشه سر دانشکده آدامس می فروشد.

به میله های سبز و بد رنگ دانشکده که در این روزها برایم زیباترین رنگ را به خود گرفته اند.

به نگهبان های پی در پی تعویض دانشکده.و در ادامه..

همین طور که سرازیری خنک دانشکده را طی می کنم به این فکر می کنم که این چهار سال دقیقا مثل همین سراشیبی بود که سهل و آسان ّیا دشوار و مشکل طی شد.

به ترافیک ماشین های پارک کرده ی اساتید و دانشجوهامون نگاه میکنم  و یاد ذهن خودم می افتم که توش همیشه ترافیک کلمات و جملاتی است که منتظر نگاهی هستند تا به آنها دل دهد و آسوده خاطرشان کند .و اون وقت من پا پس می کشم در نیم گشوده به روی همه شان بسته می شود.

آری .این چنین  است.

دوستان (بچه ها)نمی دونم از چی و از کی براتون بنویسم از علف های هرز پیاده رو که هر روز مجبورند سایه ی سرد وکدرم رو تحمل کنند.یا برایتان از چکاوک رئوفی بنویسم که هر روز دز این دودودم زیر بیلبوردها آواز می خواند .من دیده ام به راستی دیدهام.

از فراخنای بین گاهواره تا گور بنویسم یا از تمام ثانیه هااو صدم ثانیه هایی که بین مان فاصله بوده.

استاد شما بگو از چه بنویسم ؟شما که همیشه به من می گویید صادقلو عکسایی که میزاری خوبه اما بیشتر بنویس.

آری خواهم نوشت.

استاد  حال می خواهم از نوشتن بنویسم دستم را بگیر. 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 9:1  توسط فرشته  | 

يك عكس ناب از كودكي احمدي نژاد!

احمدي نژاد از بچگي خاكي و مردمي بوده است. همانطور كه در عكس مي بينيد او در حالي كه بر جاي محكمي تكيه كرده است! با نگاهي مصمم و پر اميد به آينده مي نگرد و زير لب مي گويد: مي شود و مي توانيم! البته اين كودك را به لحاظ شباهتهاي ظاهري با رئيس جمهر محترم اشتباه نكنيد! اين عكس را ماه گذشته در روستاي طرقبه مشهد (زادگاه دكتر قاليباف!) گرفته ام و نمي تواند رئيس جمهور فعلي باشد! البته شايد بعدا بشود! كودك نامش حسن احمدي نژاد است و با خانواده اش از باغ يكي از اهالي نگهداري مي كند! 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:5  توسط فرشته  | 

برترین عکسهای جهان در سال ۲۰۰۵ را ببینید.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:27  توسط فرشته  |